سرفصل مطالب
سرفصل مطالب

خیلی چیزها در ظاهر شبیه بهم هستند در صورتی که زمین تا آسمان با هم تفاوت دارند! خیلی چیزها در ظاهر با هم تناقض دارند در صورتی که در عمق دقیقا یک چیز هستند! مثل جدا بودن ما از خدا! مثل ما که خودمان را از خدا جدا میبینیم؛ اما در عمق یکپاچه و یکی هستیم و این ما هستیم که این یکپارچگی و وحدت را نمیبینیم و درک نمیکنیم. شاید دنیا بازی خدا باشد و ما بازیکنان این بازی…

امکان ندارد خدا ما را به خواسته هایمان برساند!

این صحبت را با دانسته های قبلی خود نسنجید! خدا هیچ کاری برای ما انجام نمیدهد! امکان ندارد خدا ما را به خواسته هایمان برساند؛ نه به این خاطر که قدرت ندارد، نه به این خاطر که قادر مطلق نیست، نه اینکه بی نهایت نیست! اتفاقا خدا بینهایت است، قادر مطلق است، هر کاری که بخواهد میتواند انجام دهد، هر چه که بخواهد میتواند در زندگی ما خلق کند؛ اما خدا برای هیچ کس هیچ کاری انجام نمیدهد چون در این صورت با عدالت خدا همخوانی ندارد، با قدرت اختیار و انتخاب انسان همخوانی ندارد! نمیشود من پدر باشم و به فرزندم بگویم من اختیار را به تو میدهم هر تصمیمی که دوست داشتی بگیری ولی هر اتفاقی که خودم دوست داشتم برایت رقم میزنم! خدا اینگونه نیست که بیاید و خواسته های ما را محقق کند!

بازی خدا

چند کودک که در منظره در حال بازی هستند مانند بازی خدا و ما بازیکنان

خدا زمینی را برای ما فراهم کره است و یک بازی برای ما فراهم کرده است و ما در حال بازی در آن زمین هستیم! به عظمت بازی خدا فکر کنید… به عظمت زمان بازی خدا فکر کنید… از زمان خلقت تا الان که ما هستیم! شما فکر میکنید اگر خدا بخواهد بازی طراحی کند آن بازی چگونه خواهد بود؟ به چه شکل خواهد بود؟ اگر من پدر باشم و بخواهم برای فرزندم که از وجود خودم است بازی طراحی کنم بازی طراحی میکنم که قوی شود! بازی طراحی میکنم که یک عالمه درس برایش داشته باشد که وقتی بزرگ شد و در جامعه قرار گرفت قدرتمند و قوی باشد و بتواند چالش هایش را پشت سر بگذارد.

در همان بازی که قرار است رشد کند سعی میکنم بازی را به گونه ایی بچینم که اذیت نشود و سعی میکنم قوانینی که برای بازی وضع کرده ام به گونه ایی به او بگویم یا اگر نباشم وصیت نامه ایی برای او بنویسم و قواعد و قانون ها را توضیح دهم.( این یک تشبیه در حد خیلی خیلی کوچک برای درک بهتر است)

شاید این دنیا هم یک بازی باشد برای اینکه ما قوی شویم، یک سری چیز ها را درک کنیم و یاد بگیریم که وقتی یک پله بالاتر رفتیم قوی تر عمل کنیم! خدا قوانین را به ما گفته است: توسط کتاب آسمانیش، توسط رسلش، و …، مسیر را به ما نشان می‌دهد اما دخالتی نمیکند که ما مسیر را انتخاب کنیم یا نکنیم. خدا فقط ناظر این بازی است نمی آید که در بازی دخالتی کند. البته که خدا و خلقت دنیا بینهایت فراتر از این بازی است اما در یک مثال کوچک گفتیم که بتوانیم راحت تر درکش کنیم.

انسان، بازیچه خدا

عکس طنز

خیلی وقتها میشنویم یا حتی ممکن است خودمان بگوئیم مگر من بازیچه خدا بوده ام که این به این دنیا و بازی وارد شده ام؟ نه! قطعا خلقت ما و دنیا بینهایت هدفمند و فکورانه بوده است. ما آمدیم که این بازی را کشف کنیم، آمده ایم که بهترین بازکن این بازی باشیم، آمده ایم که رشد کنیم، آمده ایم که به نتیجه ایی برسیم. اگه نخوام تو دنیا باشم کیو باید ببینم؟ تو خواستی‌ای! تو انتخاب کرده‌ای! همه ی ما خواسته ایم و آمده ایم…

یکسری از قوانین که گفته شده و شاید همه ی ما هم بدانیم(در مقالات بعدی راجع به قوانین جهان هستی صحبت میکنیم) یکسری قوانین هست که ما باید کشف کنیم؛ مثل فکر کردن، مثل آگاهانه سفر کردن، مثل عشق ورزیدن.

برنده شدن در این بازی به این بستگی دار که شما چه ادراکاتی را کشف میکنید! به چه چیزهایی میرسید! چه قوانینی را کشف میکنید! چگونه خدا را پیدا و درک میکنید! چطور شما زندگی خود را خلق میکنید! ما به اندازه کشف توانایی هایمان برنده میشویم وگرنه که توانایی در وجود همه ی ما است.

بی عدالتی در بازی خدا

دوتا دست مشت که نشان دهنده بی عدالتی در بازی خداست

اکثر ما ولو شده یکبار با خود گفته ایم دنیا عادلانه نیست! وقتی به دنیا می آییم خانواده و شهر و سلامت و وضع مالیمان خودمان انتخاب نکرده ایم؛ سوال من از شما این است: از کجا میدانید که خودتان انتخاب نکرده اید؟ در مکاتب مختلف گفته شده است که خودمان انتخاب کرده ایم و این ما هستیم که فراموش کرده ایم؛ حتی خود مذهبیان هم میگویند که قبل از این زندگی در عالم ذر هستیم و بر اساس اطلاعات و آگاهی که داریم تصمیم به انتخاب میگیریم! باید به این توجه داشت که قبل از ورودمان به این دنیا دید ما با الان که در دنیا هستیم بسیار متفاوت است، آنموقع ما با یک آگاهی که میدانیم قرار است این مسیر را طی کنیم انتخاب میکنیم.

من چرا آمده ام روی زمین!

در یکی روز عجیب مثل هر روز دگر٬ خسته و کوفته از کار شدم منزل خویش؛

منزلم بی غوغا،‌ همسر فرزندان چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب

فرصتی عالی بود بهر یک شکوه تاریخی پر درد از او! پس به فریاد بلند حرف خود گفتم من :

با شما هستم من!

خالق هستی این عالم و آن بالاها…!

من چرا آمده ام روی زمین؟

شده ام بازیچه؟ که شما حوصله تان سر نرود؟ بتوانید خدایی بکنید؟

و شما ساخته اید این عالم، با همه وسعت و ابعا د خودش تا به ما بنمائید قدرت وهیبت و

نیروی عظیم خودتان؟؟؟

هیبتا‌،‌ ما همگی ترسیدیم! به خداوندیتان تنمان می لرزد…!

چون شنیدیم زهر گوشه کنار که شما دوزخ سختی دارید،….. آتشی سوزنده و عذابی ابدی!

و شنیدیم اگر ما شب و روز زگناهان و زسرپیچی خود توبه کنیم،

چشممان خون ببارد و بساییم به خاک درتان پیشانی

و به ما رحم کنید و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال،

حور و پردیس و پری هم دارید………….

تازه غلمان هم هست، چون تنوع طلبی آزاد است! من خودم می دانم که شما از سر عدل،

بخت و اقبال مرا قرعه زدید،

همه چیز از بخت است! شده ام من آدم، اشرف مخلوقات،

راستی حیوانات هرچه کردند ندارند کیفر؟

داشتم خدمتتان می گفتم، قسمتم این بوده؛جنس من مرد شده! آمدم من دنیا مرز سال دو هزار.

قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار، پدرم این بوده که به من گفت :

پسر! مذهبت این باشد! راه و رسم و روشت این باشد!

سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . . . ! هر چه شد قرعه من این آمد!

راستی باز سوالی دارم، بنده را عفو کنید. توی آن قرعه کشی، ناظری حاضر بود!؟

من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست ولی می گویم :

من شنیدم که کسی این می گفت:

چشم تنها زخودش بی خبر است. چشم را آیینه ای می باید تا خودش دریابد،

تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند زخودش لذت کافی ببرد.

عجبا فهمیدم، شده ام آیینه ای بهر تماشای شما! به شما بر نخورد . . . . . !

از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز!؟

ظلم و جور ستم آیینه را می بینید؟ شاید این آیینه، معیوب و کج است،

خط خطی گشته و پرگرد و غبار!

یا که شاید سر و ته آیینه را می نگرید! ورنه در ساحتتان، این همه زشتی و نازیبایی؟

کمی از عشق بگوییم با هم.

عرفا می گویند که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده!

عجبا! عشق ما یک طرفه ست؟

به چه کس گویم من؟ می شود دست زمن برداری؟ بی خیالم بشوی ؟

زورکی نیست که عاشق شدن ما برهم!

من اگر عشق نخواهم چه کنم؟ بنده را آوردی که شوم عاشق تو؟

که برایت بشوم واله و حیران و خراب؟

مرحمت فرموده همه عشق و می و ساغر خود را تو زما بیرون کش!

عذر من را بپذیر! این امانت بده مخلوق دگر! می روم تا کپه مرگم بگذارم.

صبح باید برو بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمه نان!

به گمانم فردا، جلوه عشق تو را می بینم، در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . !

خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری نه خدایی عاشق، نه کسی بالا دست!

تو و یک آیینه بی انصاف! کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.

وقت آن نیست کمی آیینه را پاک کنی؟

خواب سنگین به سراغم آمد. کم کمک خواب مرا پوشانید. نیمه شب شد و صدایی آمد . . .

از دل خلوت شب، از درون خود من، هرچه را می خواهی،

عاشقانه به تو تقدیم کنم تو خودت خواسته ای تو باشی!

به همان خنده شیرین تو سوگند که تو هرچه را می بینی، ذهن خلاق خودت خلق نمود

هرچه را خواسته ای آمده است. من فقط ناظر بازی توام

منتظر تا که چه را یا که، که را خلق کنی!

تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه، ز ته دل، ز درون،

خواهشی نامحسوس نه به فریاد بلند، بلکه از عمق وجود، ز برای عدم خود بنما

تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگی آمدنت

خواهش بودن تو علت خلق همه عالم شد

تو به اعماق وجودت بنگر، زچه رو آمده ای روی زمین؟ پی حس کردن و این تجربه ها

حس این لحظه تو، علت بودن توست! تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست

هر چه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود. در همان لحظه آن خواستنت

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟ دلبرم حرف قشنگ تو این بود :

شهر زائیده شدن این باشد، تا توان که فلان کار کنم

و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم .

پدرم آن آقا، خلق و خویش، روشش، میراثش، همه اش راه مرا می سازد

بنده می خواهم از این راه، از این شهر به منزل برسم

همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو

دست من نیست، تو را می خواهم

به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای، شر و بی حوصله و بازگوش،

مثل یک بچه پرجوش و خروش

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند که شوم عاشق تر،

هر چه معشوق

به عاشق بزند حرف درشت؛

رشته عشق شود محکمتر . . . . . ! دیر بازی ست به من سر نزدی !

نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی! و به آواز بلند،

رمز شب را گفتی :

” من چرا آمده ام روی زمین؟ “

باز هم یادم باش! مبر از یاد مرا، همه شب منتظر گرمی آغوش توام .

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . . . !

خواب من خواب نبود! پاسخی بود به بی مهری من، پاسخ یک عاشق . . . . . .

 به خداوند قسم، من از آن شب، دل خود باخته ام بهر رسیدن

                       به عزیزم به خدا

در بازی خدا، خدا برای ما چه دوست دارد؟

خدا خودش دوست دارد ما در بازی خدا چه چیزی را تجربه کنیم؟ خدا دوست دارد ما چه حسی را در بازی خدا تجربه کنیم؟ همیشه فکر کرده ایم که آمده ایم در این دنیا که اذیت شویم! فکر کرده ایم که هر چه خدا بیشتر مارا دوست داشته باشد بیشتر ما را رنج میدهد! نه… خدا در مسیر این بازی میخواهد که ما آرامش، شادی، عشق را تجربه کنیم و لذت ببریم… که همه ی اینها جزء قوانین هم است. هر چه بیشتر در این بازی شاد باشیم درهای بیشتری به روی ما باز میشود و راحت تر میتوانیم به مرحله بعد برویم!

چند استیکر لبخند که نشان دهنده حضور الله در بازی خداست

در بازی خدا شاد باش و شاد زندگی کن که خدا امتداد شادی است….

سرفصل مطالب

نظرات شما

۵ دیدگاه تا کنون منتشر شده است. شما هم در این گفت و گو مشارکت کنید.
دیدگاه خود را بنویسید.
دیدگاه شما بعد از تایید مدیریت سایت منتشر خواهد شد.
عضو سایت هستید؟ برای ثبت دیدگاه خود وارد شوید.

    علی قشلاقیان
    ۱۲ روز عضو سایت

    به نام الله

    در برخی از افرادی که نمی اندیشند این طرز فکر ناخود آگاه پدیدار میشود که خداوند کاری برای ما انجام نمیدهد !
    خدواند کارهایی را برای انسان از قبل انجام داده است که ما حتی نمیتوانیم در ذهن خود وصف کنیم از بس که پیچیده است نمونه یک مثال در حد تصور و قابل وصف : به
    (زنبور) الهام کرده است که شهد گل ها و میوه ها را جمع آوری کند و از آنها در لانه های بعد فرایندی عسل به وجود آورد که برای سلامتی انسان ها بسیار مفید است و در عین حال گرد افشانی درخت ها و گل ها وظیفه ایست که خداوند بر عهده این موجود ریز گذاشته است و ملکه هایی برای آنها تعیین و خلق کرده است که امکان ندارد در ساخت عسل و کیفیت آنها مشکلی ایجاد شود و وارد لانه دیگری شود شهد های گل ها و درختان ،اگر تنها فقط زنبور عسل در حیاط نبود
    تقریبا حیاطی هم برای انسان وجود نداشت و از اکثر میوه ها بهره مند نمیشدیم پس خدا به هر جا که بنگریم به فکر بنده هاش بوده و هست و خواهد بود چون عشقش
    به بنده هاش پایدار است ، و اینکه چرا آمده ایم دلایل بسیاری وجود دارد و در یک توضیح و یک صفحه در خود جای نمیگیرد …
    ایمان داشته باشید مکانی که خداوند شما را به آن فرا میخواند مکانیست که لذت و نعمت عمیق شما در آنجا براورده میشود ، ما که فقط ۴ تا فصلشو تونستیم ببینیم …./……………………………..

    الهه وحدت
    ۱ ماه و ۲۶ روز عضو سایت
    دانشجوی سایت

    خیلی قشنگ بود واقعا با اون شعر اشکم در اومد. خداروشکر میکنم بخاطر حسی که بهم داد شکر بخاطر حضورم اینجا و این لحظه و از شما ممنون خدا خیرتون بده 🙏❤

    امید عرب
    ۱ ماه و ۲۶ روز عضو سایت
    دانشجوی سایت

    خدایا شکررررررت ∞∞∞∞∞∞∞
    ممنونم از خداوند که منو توی این مسیر قرار داد که الان بیام و این مقاله زیبا و سرشار از خودشناسی و خداشناسی رامطالعه کنم و عشقم بیشتر بشه به خدای خودم

    صدیقه آقایی
    ۲ ماه و ۱۳ روز عضو سایت
    دانشجوی سایت

    سلام استاد پر انرژی ،غروی عزیز😍

    من هر روز با آگاهیهایی که از شما یاد گرفتم زندگی میکنم ،یعنی روی خودم و افکار و باورهام کار میکنم و باور دارم که خدای مهربونم به وعده اش عمل می‌کنه و منو به اونجایی که باید برسم ، میرسونه 😇

    ابتدا از رب العالمین ممنونم که منو تو مسیر الهی و درست قرار داد🙏 سپس از شما ممنونم که ورودتون تو زندگیم بهترین اتفاقی بود که خداوند برام رقم زد 🙏 خدایا شکرت که معجزات زیادی تو راههههه🤲🌹

    استاد بهتون قول میدم که جهان رو به وجد در بیارم 🤗💪

    مریم روح پرور
    ۳ ماه و ۲ روز عضو سایت
    دانشجوی سایت

    سلام استاد غروی عزیز
    ممنون و سپاسگزارم که این آگاهی ها را به اشتراک می گذارید

    من به خدای خودم قول داده ام که تبدیل به آن چیزی شوم که برایش مرا خلق کرده است