داستان رو از اونجا شروع ميكنم كه تنها ١٥سالم بود و ارزوى داشتن خيلى چيزهارو داشتم. بابام هميشه بهم ميگفت عليرضا فكر نكن در آينده من كمكت ميكنم، خودت ، خودت رو رشد بده. اخرين بارى كه اين جمله رو شنيدم ١٥سالم بود. درست وقتى كه اين جمله رو شنيدم، به خودم قول دادم كه بايد خودم آرزوها و خواسته هام رو برآورده كنم. تو اون سن تصميم گرفتم كه كار كنم اما با مخالفت شديد خانواده رو به رو شدم. چون تحصيل براى خانواده ما به شدت مهم بود.

 

 ١سال از اون روز تقريبا گذشت و من همچنان تمام ذهنم درگير اين بود كه پول بسازم. يه شب به مهمونى دعوت شديم و همه دور هم جمع بوديم يهو يكى از فاميلامون به بابام ميگه كه يه كلاسى داره تو شمال كشور برگزار ميشه در مورد ذهنيت هست؛ بعد بابام گفت يعنى چى؟ دوستش گفت ببين يه استادى از امريكا داره براى اولين بار تو ايران كلاس برگزار ميكنه، اين ادعاش ميشه كه انسان با ذهنش ميتونه هرچيزى رو كه ميخواد رو خلق كنه، اگه تو مياى ، باهم بريم ثبت نام كنيم. بابام يه لبخندى زد و گفت تو ديگه چرا به اين چيزا اعتقاد دارى؟

بلافاصله من از اون شخص پرسيدم كه عمو كجا برگزار ميشه؟ ادرسش كجاست؟ يه ادرسى بهم دادن كه تو شهر خودم يعنى آمل بود، و من فرداى اون روز رفتم پرس و جو كردم؛ خيلى برام جالب بود كه اون استاد ايرانى بودن و سالها در امريكا زندگى ميكردن و براى اولين بار در ايران دوره برگزار كردند. استاد عزيزم هم اقاى محمدى بودند. وقتى كه بهشون گفتم ميخوام ثبت نام كنم دست به سرم كشيدن و گفتن كه پسرم شما شرايط ثبت نام تو اين دوره رو نداريد…

 

 هيچ موقع يادم نميره چنان زدم زير گريه و چنان التماس ميكردم كه ثبت نامم كنيد، اگه ظالم ترين ادم روى كره خاكى هم كه بود قبول ميكرد :)) 

از اشتياقى كه براى ثبت نام تو اين دوره داشتم استاد عزيزم من رو قبول كردند و استارت موفقيت من از اون كلاس شروع شد. خيلى جالبه برام! من نه كسب و كارى داشتم، نه سن بالايى داشتم، نه پولى براى ثبت نام داشتم، اما يه چيزى داشتم كه از همه ى اينها قوى تر بود؛ باور!

من باور داشتم كه ميتونم تو اين كلاس باشم. خلاصه ميكنم داستان زندگيم رو؛ من هميشه يه شعارى دارم و اونم اينه كه هميشه يه درخت پر بار خميده هست. در عرض ٩ماه تو سن ١٧سالگى به پولى رسيدم كه هرچيزى رو كه اراده ميكردم رو ميخريدم.

 من حرف از ١٠٠ ميليون و ٢٠٠ ميليون نميزنم. حرف از درامد ميلياردى ميزنم. امروز كه دارى اين متن رو ميخونى، من خونه هاى مختلف، ويلاهاى مختلف، ماشين هاى مختلف رو تجربه كردم. و ميخوام فقط و فقط يك چيز رو بهت بگم، اونم اينه كه اگه تو به درك قوانين جهان هستى برسى، اصلا مهم نيست شرايطت چيه، تو هم به هرچيزى كه بخواى ميرسى.

من تجربه هاى مختلفى داشتم. شايد برات سوال پيش اومده باشه كه چجورى و با چه كارى تو اون سن كم به درامد بالا رسيدم؟ بعد ازاخرين جلسه ى دوره ى استاد محمدى عزيزم، تصميم گرفتم برم شهر محمود اباد و به يه املاكى كه چشمم خورد بگم كه اقا من ميخوام اينجا باشم و براى شما كار كنم و پولساز باشم براتون.

 اينطورى شد كه با توجه به سن كمم و اعتماد به نفسى كه داشتم يه املاكى من رو قبول كرد. از اون زمان به درامد زايى رسيدم. به جايى رسيدم كه هر مشترى كه ميومد وارد املاك ما ميشد، دست خالى نميذاشتم برگرده!

 

 بعد از يه مدت به تهران اومدم و دوره ى فروش ثبت نام كردم. چون ميخواستم خيلى بيشتر و راحت تر بفروشم. از اونجا من به اموزش علاقه مند شدم و به خودم گفتم چرا اين قوانينى كه استادم به ما ياد داد و باعث هدايت ما به مسير درست شد رو نيام با ديگران به اشتراك بزارم؟؟ از اين طريق وارد حوضه ى اموزش شدم و بعد ها كسب و كار گل رو راه اندازى كردم در تهران كه در حال حاضر تمركز خيلى خيلى كمى روش دارم. چون تو اين بيزينس مديران شايسته اى رو قرار دادم. سعى كردم داستان زندگيم رو خيلى خيلى خيلى خلاصه بگم. در مورد مشكلاتى كه تو اين مسير پيش اومد اصلا نخواستم صحبت كنم. چون بايد يه كتاب بنويسم اونوقت! دوباره يك چيز رو ميخوام بهت بگم؛

 

ثروت(پول، سلامتى، آرامش و...) يعنى ٢ چيز:
وجود خدا در زندگيت ۱۰۰%
باورهای درست ۱۰۰%